این پراکنده ها شده اند دلواپسی های فسقلی این روزهایم.به اندازه نخود ولی طوفان به پا میکند!!
ای کاش سوء تفاهمی نشود!چیزی که در سرت میگذرد نگرانم می کند.نمیدانم به چه فکر می کنی ولی نیمه تاریکت دلم را میگیرد رفیق...رفاقتمان شرف دارد به هزار فکر هرزه ای که می سازند برایمان و وصله هایی که به تنم نمیچسبد...
به گذشته نچندان دور که از دور نگاه می کنم.نیمه تاریک تو را میبینم...و باز دلم میگیرد.
امروز روز دلگیریست مثل تمام روزهای دلگیر کودکیم.و دیشب هم.و هفته ی پیش و این ماه که گذشت.فکر تو از سرم نمیگذرد.مسلما زندگی من برای خودم است و تو هم...ولی دلم هنوز برای نیمه تاریکت می تپد.جسارت نوشتنشان هم برایم می ماند.
تو کسی دیگر هستی که با من حرف میزنی.تو هم دلگیر می شوی وقتی باران می بارد.و تو و تو و تو...ای همه آنهایی که این یادداشت را می خوانید!از میانتان تنها "تو" را می شناسم ضمیر منفصل بی ادعایی که "همه" را نشانه می رود ولی در این "همه"،تو چیز دیگری هستی!!این "قصه" غریبیست که بین قاف و غین در حرکت است.گاهی با تو و گاهی...زندگی تا چندی پیش برایم بسان سکه ای بود که در فضا می غلتد.امروز با دیدن روزگار تو، مطمئن هستم.که دو روی سکه ام یکیست!سکه ی من در فضا نمیچرخد.او گاهی تنها ی تنها در فضا گم می شود،و گاهی می ترسم که سراغش را بگیرم و هزار و یک اما و اگر که فرزند نا خلف کنجکاوی من است...
امروز زندگی چیز دیگریست.صبح که به "فندق" فکر میکردم ناگهان در آن دنیایی دیدم که تا آن روز ندیده بودم.فندق پوچ بود. پر از تهی!!آری،این درست است که زندگی چیزی از "سامانه ی یک فندق و چکش" کم ندارد!!تمام اتفاقات با ضربه چکش من واقع می شود .من نمیدان که اصلا پوچ است یا پر ولی این چکش میتواند آنرا و آرزوی مرا له کند!!!من هسته میخواهم!!هسته ی لذیذم را!!!
وقتی جمع و جور میشوم که چیزی غیر از دیزاین بنویسم،پیش از آن یاد تو می افتم.سعی میکنم چیزی متفاوت اشغال کنم!یا استفراغ کنم!دیشب نتوانستم بخوابم.خوابهای پریشانم به ساندویچ مزخرف شب قبل بی ارتباط نبود ولی اتفاق دیگری هم افتاده بود...
دیشب یک شاپرک(این پیشوند کهترساز "کاف" اینجا به هیچ عنوان مصداق ندارد چون طول این موجود تغریبا به 5سانت می رسید و هر بار که خودش را به شیشه اتاق می کوبید من خواب تسونامی میدیدم!!!) بالای سرم خودش را به پنجره می کوبید.شاید 10دقیقه تماشایش کردم و در کمای بین خواب و بیداری پنجره ی چهارلت اتاق را میدیدم که شاپرک توجهی به آن نمیکرد و با عظمی راسخ خودش را به شیشه ی 40 در 40 بغلی میکوبید تا فرجی شود!!!بلند شدم،چراغ را روشن کردم و صندلی را آماده کردم و نشستم(انگار در سینما!)و تماشایش کردم!!30دقیقه ای فکرو تماشا کردم و صدای محسن نامجو که از داخل هدفون ویزویز میکرد هم مشایعت می کرد...دیدم و فکر کردم...دیدم و به کار خودم و خودت و خودش گریستم تا....
آن شاپرک مرد!!و خواب من هم...
این "تو"،"تو"ی دیگریست.
با "تو" ام.تو خودت میشناسی خودت را!!دلم برایت تنگ شده است.
.
.
.
2-3 هفته ای هست که اوضاع خوبی ندارم.تنها چیزی که بهم انرژی میده دیزانه!!4تا کتاب دوست داشتنی که هروقت اونا رو ورق میزنم احساس خوبی دارم و انگار امیدوارم می کنن!
ممنون که بهانه ای برای نوشتن دستم دادی.امروز وبلاگتو چک کردم و احساس عذاب وجدان داشتم که چرا این همه پستای جدید رو از دست دادم!!!
چند وقتی بود که میخواستم چیزایی بنویسم که هرکدوم به دلایل کاملا متفاوتی منتفی می شد و تنها سطل آشغال میدونه اینجا چه خبر بود.هر از گاهی تفاله ی یادداشتای منو پس میزنه ولی این توبمیری دیگه از اون توبمیریا نیست.دلم واقعا برای یک چایی دیشلمه لک زده.همه میدونن من چایی نمیخورم ولی احیانا یه وقتی اگر دلم بخوادش اون موقع قوریو سرمی کشم(گرم/سرد فرقی نمی کنه!!)چاییو میزنم و میشینم که بنویسم!ولی نوشتنم نمیاد!1پاراگرافو 100بار مینویسم و پاک میکنم!آخرشم ضربدر بالای صفحه رو فشار میدم و بدون اینکه پیغامو بخونم میزنم"NO"
عجب اوضاع داغونیه!
تو وبلاگت(به این ضمیرهای متصل و منفصل گیرنده لطفا!!خودش میفهمه!!) یه تست روانشناسی دیدم گفتم یه حالی به خودم و وبسایتشون بدم(آمار بازدید کننده ها برای اونا از عدد سن مادر زنشون مهمتره!).همین اول باید بگم من به شخصه اونقدرا به این چیزا معتقد نیستم!دیروز به یه دوستی گفتم:"مثلا برای من قابل قبول نیست که بین دب اکبر و تعداد ازدواجهای نا موفق صدام رابطه ای وجود داشته باشه!!".ولی تحلیلهای روانشناسانه قابل احترام هستن و تاثیر گذار.چون محاسبات روانشناسانه از روی بازخوردهایی هستند که خودمون عرضه می کنیم...مثلا من اگر کلاسام و دودر میکنم این صدتا دلیل داره و تنبلی یک از اوناست!!(پیشبینی عجیبی نبود!!).به این ترتیب به محاسبات روانشناسا(و نه همه ی اونا)احترام میذارم و در مقابل در پایان این من هستم که تصمیم میگیرم و نه آرمان های منطقی روانشناسا!!(منم دل دارم آخه!!در "دروغ" گفتن چیزی هست که "راستی" بویی از آن نبرده است!!!!)
خلاصه تست رو دادیم(۱۰۰ رحمت به کنکور!) و جوابشو گرفتیم(که در حضور شماست).راست میگه!!من همچین آدمی هستم!!!ولی خیلی چیزا رو شما و من میدونیم که اینا نمیدونن.پس بهتره برای زندگیمون خودمون تصمیم بگیرم نه اونا!!!![]()
روی هرکدوم از رنگها،نشانگر را نگه دارید تا مشخصه آن ظاهر شود...
راستی.
باز
آری این منم.
سرکش و غره
بغض تنگ کرف شب آری.منم.
این منم آشفته در پایان هستی.
می نشینم.
در هوس با لذت یک کام سیگارم.
خسته ام از هرچه در این آینه پیداست.
از همه،از آنچه در "دیروز" ناپیداست.
خسته ام از هرچه امید است.
هست اینجا لیک نومید است!
خسته ام از هرچه ترفند است.تدبیر است.
هرکه در پشت تمنایم فرو هستی،
سرکش و غره!
هرکه لعنت بر تو و جانت
آنکه جانم رفته در دامت
لعنت حق بر زبانت باد...لعنت
این یادداشت را خواهر ده ساله ام برایم نوشته است!مناسب دیدم که آن را در وبلاگ بگذارم به دو دلیل:
اول اینکه یادم باشد خودم هم هنوز آنقدر ها بزرگ نشده ام که از حقایق کودکی چشم بپوشم!
دوم اینکه خواهرم بداند که می تواند فقط مشق ننویسد و بیشتر فکر کند!(شاید گاهی وبلاگ بنویسد
)
اکنون یادداشتی که مرا به وجد آورد:
1.
قاضی:هرکس حرف بزند میگویم اورا بیرون بیندازند!
دزد:آقای قاضی من حرف زدم!!!
2.
یک مورچه و یک فیل باهم ازدواج میکنند!روز بعد فیل می میرد!
مورچه:یک روز باش زندگی کردم،یک عمر باید قبر بکنم!!
3.
اولی:کجا میری؟
دومی:میرم کارواش.
اولی:پس ماشینت کو؟!
دومی:دو قدم راه که دیگه ماشین نمیخواد!!!
4.
اولی:قصد دارم به خورشید سفر کنم!
دومی:ولی نرسیده با آنجا خواهی سوخت!
اولی:فکرش را کردم!برای همین شب سفر میکنم!!
5.
پسر متفکری بود که هروقت فکرش به نتیجه میرسید لامپ 100وات در سرش روشن میشد!یک روز از بابابرقی نامه ای دریافت کرد که نوشته بود:مشترک گرامی لطفا از لامپ کم مصرف استفاده نمایید!!!
6.
مردی که یک چشمش را بسته بود دوستش را در خیابان می بیند!دوستش می پرسد چرا یک چشمت را بسته ای؟!
مرد:برای آنکه همه را به یک چشم ببینم!
امروز داشتم زیر بارون قدم میزدم.راستش حال میکردم!به ماجرای صبح فکر می کردم.اینکه چرا باید یک نفر اونی باشه که ما میخوایم.باید از دوستم عذر خواهی کنم برای اینکه هزار بار تو دادگاه ذهنم اونو چیزی کردم که انتظار داشتم باشه.چقدر احمقانه!!!آره آدما واقعا چیزی هستن که باید باشن.اگر تمام آدمای اطراف من اونی باشن که من میخوام اونوقت این منم که باید خودم و تغییر بدم و نه اونا!!!!به این فکر می کردم که آدما نباید مثل هم باشن و در غیر این صورت عادی هستن،یک سیکل روزمره!اونا باید متفاوت باشن تا دوست داشتنی باشن!اگر قرار باشه همه اونی باشن که ما میخوایم پس باید از چی اونا خوشمون بیاد؟!؟!؟!؟!؟!کنتراست همیشه عامل تفاهمه!!!ما مسئول زندگی خودمونیم ولی از طرف دیگه عاملی هستیم برای زندگی دیگران!!!!تو یک بازی شطرنج یک سرباز هم یک سربازه!مهره ها هرکدوم کار متفاوتی انجام میدن و جای متفاوتی دارن ولی هیچکدوم بجای یکی دیگه نیستن!!!یک سرباز هم یک سربازه!
علم اخلاق هم همین و داد میزنه!میگه باباجان شما خودتون انتخاب میکنید که کی باشید،ولی قانون نانوشته ای به نام اخلاق میگه برای دیگران مفید باشید!
فقط میخوام بگم کاش آدمای اطراف من خودشون باشن.اونا برای این پیش من عزیز هستن که خودشون هستن و نه چیزی که من میخوام باشن!و من هم.
میخوام خودم باشم و نه اونی که بقیه ازم انتظار دارن!!!اگر بخوام چیزی بشم که اطرافیانم میخوان باید همش بین 6میلیارد شخصیت متفاوت سویچ کنم!!!!!!این به این معنی نیست که آدم نباشم!!!زندگی قاعده داره!مثال شطرنج مثال خوبیه!حرکت مهره ها حساب شده ست!
ویل دورانت حرف جالبی میگه:
زندگی ذهن بشر نیازمند به دو نیروست.1.نیاز به اعتقاد برای زیستن و 2.نیاز به عقل برای پیشرفت.
کاش برای خود متفاوتمون ارزش قائل باشیم!کاش سعی کنیم چیزی باشیم که براش آفریده شدیم.خدا هم چیزی غیر از این نمی خواد!
با توام...تو می شنوی رفیق.من حقیقتا نمیدانم محبتت چقدر می ارزد!...پاسخ محبت تو این نیست.خیلی بیشتر است.بیشتر از یک یادداشت کوتاه.راستش را بخواهی هر چه نوشتم کم بود.رفاقت ما بیش ازآن بود.خواستم بابت این فاصله عذر خواهی کنم و میدانم که کافی نیست.مشغله روزمره هردوی ما بهانه ناخوشایندی ست.مطمئن هستم که تو برایم یکی از بهترینها هستی که وظیفه ام را سنگین تر از پیش، گوشزد کردی...
بابت همه چیز ممنونم.
مثل آدمایی که دنبال خونه میگردن.نقلی و بزرگ.بالای شهر و پایین شهر.دور و نزدیک.شیک و ساده.کلنگی و نوساز.منم دنبال یک وبلاگ توپ میگشتم که شاید برای یک میزبان(سرور)خوب ،یک تمپلت توپ هم دست و پا کنم و یه وبلاگ مامانی راه بندازم.یه هفته ای فکرمو مشغول کرده بود.وبلاگ خوب زیاددیدم و وبلاگ مزخرف هم همینطور ولی من مته به خشخاش میذاشتم.دنبال چیزی نبودم که ازش تقلید کنم.دنبال وبلاگهایی بودم که باب سلیقم باشن و از اونا الگو بگیرم(خلاقیتمو قلقلک بده).باید دنبال چیزی میگشتم که به موضوع و درونمایه بخوره.بیراه نگتم اگه بگم یک هفته تمام طراحی وبلاگ و سرور بلاگفا اذیتم کرد.عملا شبانه روز نخوابیدم!وبلاگ هم مثل فلسفه هنر خیلی مرموز شده.اگرچه دنیای مجازی از این سوآلات گنگ زیاد درست کرده ولی وبلاگ یکی از اجتماعی ترینهای اونهاست.در فلسفه هنر نظریات متفاوتی مثل "هنر برای هنر" و "هنر برای صنعت" و "هنر برای اجتماع" و هرکی از راه رسیده برای هنر یک شریک درست کرده.وبلاگ هم در این زمینه چندان معصوم نیست!"وبلاگ برای وبلاگ".وبلاگ برای وبلاگ نویس!"."وبلاگ برای صنعت"."وبلاگ برای تجارت!"و الخ(همون یک تا بینهایت صفر جلوش خودمونه یکم ادبی تر!)
من هم اینجا به یک تناقض رسیدم.من قبلا هم وبلاگ نوشته بودم ولی از اونجایی که غذای فکری خوبی بهم نمیرسید بیخیالش شدم.عوضش دانشگاه بستر مناسبی برای اونایی هست که فکرشون بی مهابا رویاپردازی میکنه.حتی درگیری با استاد یک جور هنر کاربردی خلاقانه میخواد که باید دانشجوها اونو بلد باشن!(جدی گفتم.دانشجوها میدونن)این فضا ایجاد شد ولی بستر مناسبی نداشت.من نمیتونم در باره این فکر کنم که چرا کسی نوشته های منو نمیخونه وقتی خودم یک بار از خوندن اونا لذت نمی برم.بنابراین من فکر میکنم که تا یک جاهایی حق با نظریه "وبلاگ برای وبلاگ" هستم.تو این تِز نه وبلاگ قربانیه و نه وبلاگ نویس!در حقیقت یکی به نعل و یکی به میخ!وبلاگ نویس مینویسه تا خودش لذت ببره و این شاید باعث لذت اطرافیان بشه و اگر نشه هم نویسنده چیزی از دست نمیده و چون آزادی بیان شرط شماره یک وبلاگ نویسی هست.میتونه تا قیامت بنویسه و لذتشو ببره!بستر فکری در حقیقت همون "فلسفه" خودمونه.تو روزنامه هاا زیاد خوندیم که "باید مشکلات ریشه ای حل شوند!"و مقالات زیادی در باره اهمیت پرداختن به ریشه ها مثل سقوط هواپیماها و مشکل اینترنت و آی-تی(که این مورد آخری اصلا در وزارت خونه کمیته ای داره به نام کمیته زیر ساخت!)بله این زیر ساخت و ریشه و ماهیت و ذات و بستر در حقیقت همون "فلسفه" هستن که در دائره المعارف مردم عامی و علی الخصوص جماعت روزنامه نگار به عناوین بالا ترجمه شدن .و فلسفه لفظ خشک و سرسختی محسوب میشه که همه برای بالابردن درجه علمی حرفاشون اونو قربانی میکنن(مثل مورد استفاده قرآن در خونه ها که رو طاقچه و تعذیه مادر بزرگ و پیشوازبابا و...گاهی هم اگه فرصت شد حاجی باش یه استخاره ای میزنه!) ولی در واقعیت ما هرروز داریم از فلسفه استفاده میکنیم.اون زندگی روزمره ماست که ما چشممونو رو اونا بستیم.حالا اگه بگم "ما در تقابل با حیات دچار پارادوکس دشواری هستیم که بشریت را در ذات علائم سوآل زندگی مسخ و فکر او را به سخره میگیرد"شاید دارم خودزنی میکنم ولی این جمله بالا همون "بابا ما از زندگی هیچی نمیفهمیم" خودمونه که عباس لوله کش و اکبر شیلنگی خودمون هم میگن!!وقتی از آقای ایکس یا خانوم دبلیو خوشمون میاد این همون فلسفه زندگیه همینطوره وقتی محبت میکنیم وقتی متنفر میشیم و...این همه فلسفه و سفسطه بافتم که آخر بگم برای نوشتن وبلاگ زیر ساخت لازمه.حالا اسمش هرچی هست.بستر-درونمایه-زمینه و فلسفه.در عمل باید به چیزی معتقد بود(فلسفی شد)ویل دوران میگه "زندگی ذهن بشر نیازمند به دو نیروست.نیاز به اعتقاد برای زیستن و نیاز به عقل برای پیشرفت"و وبلاگ بستر هردوی اینهاست و برای حیات به هردوی اینها نیاز دارد.
اینم از پست امشب.والسلام علیکم و رحمت الله.صلواتی ختم کنید...
اخیرا مطلبی را در مجله آنسکیرد(unscared)خواندم در باره اسلام با عنوان The other side of the Moon(نیمه دیگرماه).اگرچه مباحث از زبان یک غربی بیان شده و ناپخته اند ولی این عدم شناخت از اسلام در بین ما مسلمانها هم بگونه ای تکرار میشود که بیشتر جای تامل است.من و شمایی که مسلمانیم و مسلمانی نمیدانیم!جای شکرش باقیست که کسی در بلاد کفر(!!!) اراده دانستن در باب اسلام را می کند و این نکته قریبیست که غربیها آب پیدا نمیکنند و اگرنه شناگران ماهری هستند!پرداختن به اسلام تروریستی(نمایش مضحک غرب!) آنهم در جامعه رادیکال غربی خبر خوبست.نیاز به دانستن در باره آنچه در کنار گوش یک آلمانی-امریکایی و انگلیسی اتفاق می افتد مانند روح سرگردانیست که هر از گاهی در کالبدی مینشیند.اگرچه دولتها در تقابل با این پدیده فراگیر حربه های ناجوانمردانه ای را برگزیده اند(ونمونه های آن را در مجلات و انتشارات تحت حمایت این دولتها بوضوح میتوان دید)لیکن آنچه اتفاق می افتد باید پیش از اینها در شرق کلید میخورد!گمشده شرق و غرب ناشناخته ای ست که در کتابها یافت نمیشود.آنچه افکار بشر مدرن را به خود مشغول کرده است ذات "معنویت" است که در کتابهایی تحت عنوان "عشق در چند ثانیه!" و "موفقیت در بیابان!" به کشورهای جهان سوم و چهارم(!) صادر میشود...کوتاه سخن باید.در این باره بیشتر صحبت نمیکنم و قضاوت را به خواننده می سپارم...
از صفحه 48 به بعد http://unscared.net/issue02/page_48.html
اینکه یک انسان-فارغ از تعلقات جنسی- نیاز به برقراری ارتباط میکند امریست اجتناب ناپذیر و اثبات شده و لیکن نگاه "نقادانه" ( ودر سنینی خاص "بدبینانه") به مسائل و مشکلات محیط در جوان مدرن نوعی احساس تهوع و بیرون ریزی ایجاد میکند که فرد برای ارضای این نیاز دست به برقراری ارتباط اجتماعی از راه سخن گفتن با اطرافیان میزند و وبلاگ نمونه مدرن و امروزین آن است.
جامعه حقیقتا بخشی از زمینه ای است که جوان برای پرورش استعدادهای نهفته خویش به سمت آن جذب میشود و این بستر ایجاب میکند که جوان در راستای خطوط قرمز محیط حرکت کند و در غیر این صورت وی یک ناهنجار خوانده می شود.وبلاگ در این موقعیت آزادانه ترین دست آویزیست که وی به آن متوسل میشود و برون ریزی وی -در تمامی زمینه ها-در محیطی مجازی خود را نشان میدهد و نمونه های آن همین سطوری هستند که پژواک نگاه نقادانه من و شما به محیط پیرامونمان است و شاید گفتن بسیاری از آنها حتی در حضور والدینمان هم نوعی بی حرمتی یا هنجار شکنی تلقی شود!
نگاشتن برای آزادی از احساس گنگ اجتماع،دلیل موجهی است و انعکاس بارز درون ریزی این حس تلخ، جوانانی هستند که در کوچه و خیابان-هریک به طریقی- توجه اطرافیانشان را به خود جلب میکنند.نحوه پوشش و تراشیدن ریش و آرایش چهره تنها نمونه هایی از این حس است که دلایل موجهی هم هستند زیرا معلول علتی دیگرند.از سویی دیگر اجتماع و داد و ستد های فکری و فیزیکی آن برای عده ای دیگر ارضا کننده و نوعی تقنن است دیگر پرداختن به اینتر نت و دشواری(و بی اعتمادی نسنت به) تکنولوژی توجیه میشود.
پس این اجتماع بینهایت اینترنت را بسادگی رها نخواهیم کرد و هرجا تکست باکسی خالی باشد ناخوآگاه یادداشتی میتراود!